تبلیغات
 تسبیح های گِلی - سبک زندگی شهدا

سبک زندگی شهدا


همسرم،شهید کمیل خیلی با محبت بود
مثل یه مادری که از بچه اش مراقبت میکنه از من مراقبت میکرد...
یادمه تابستون بود و هوا خیلی گرم بود
 خسته بودم، رفتم پنکه رو روشن کردم
وخوابیدم«من به گرما خیلی حساسم»
خواب بودم واحساس کردم هوا خیلی گرم شده
و متوجه شدم برق رفته..بعد از چند ثانیه
احساس خیلی خنکی کردم و به زور چشمم
رو باز کردم تا مطمئن بشم برق اومده یا نه...
دیدم کمیل بالای سرم یه ملحفه رو گرفته و
 مثل پنکه بالای سرم می چرخونه تا خنک بشم
 ودوباره چشمم بسته شدازفرط خستگی...
شاید بعد نیم ساعت تا 1ساعت خواب بودم و وقتی
 بیدارشدم دیدم کمیل هنوز داره اون ملحفه
رو مثل پنکه روی سرم می چرخونه تا خنک
 بشم...پاشدم گفتم کمیل توهنوز داری می
چرخونی!؟خسته شدی!
گفت: خواب بودی و برق رفت و تو چون به گرما
 حساسی میترسیدم از گرمای زیاد از خواب بیدار
 بشی ودلم نیومد...

همسر شهید کمیل صفری تبار



تاریخ : جمعه 28 خرداد 1395 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : یه خواهر و برادر | ...

  • paper | زرین باکس | ام جی